امید به آفتاب ...............!
12 دی 1393 توسط طلبه حقیر(حمیداوی)
تازه پاییز شده بودودلم هم مثل پاییز ابری بود مردانگی ام نمیگذاشت ابر ها گریه کنند مثل پاییز.
خیلی با دوستم کل کل میکردم . شک داشت اما بلد نبود چطور رفتار کند .
درد داشتم درد نا گفتنی.اخر زخم زبان ها را نمیشود تحمل کرد. کاش شمشیر داشتند و حنجر را خفه م… بیشتر »